تبليغاتX
زنگ ریاضی

به نام یکتای هستی بخش

تق تق تق تق ( صدای کفش ) . جیییییییییییییک ( صدای در ) . تپ تپ تپ تپ ( صدای قلب )

بفرمائید . خواهش میکنم  بفرمائید. (تو رو خدا بشینید ).

خوب بچه ها درسی رو که امروز میخواهیم با همدیگه یاد بگیریم ( اگه یاد نگرفتید هم مشکل شما است. ) بحث میانگین هست.

اینو که گفتیم و سرمون رو بالا کردیم و چشممون تو چشم بچه ها افتاد فکر کنم دمای هوای کلاس (با وجودی که کولر روشن بود ) یه چند درجه ای رفت بالا.

بعد از مقدمه چینی و از این حرفها .../یه ربع که گذشت یادم رفت که استرس داشتم.به هر حال مثل اینکه داره کم کمک یه جورایی خوش میگذره  و کم کم برای خودم از ته دل شعر بارون رو دوست .... برای خودم زمزمه میکردم.

ولی تا اومدیم که به خودمون بجنبیم دیدیم کلاس داره ( علیرغم اینکه معلم خودشون هم بود ) از دستم میره بیرون.خلاصه به هر زحمتی که بود با صرف مقدار بیشتری انرژی که به صورت عرق میزد بیرون توانستم  کلاس رو یه خورده به چنگ بیارم.

گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه کلاس به انتها رسید .بعد وارد دفتر اموزشگاه شدیم و معلم اون کلاس نکته هایی رو به تازه کار یاد اوری کرد .

الان هم بعد از کلاس مستقیم اومدم کافینت فرهنگیان و وبلاگ رو اپ کردم.

چند نکته :

۱) معلمشون میگفت : نباید بزاری بچه ها تو کلاس اروم باشن . یعنی اینکه اونها رو با مسائل و کار در کلاس ها در گیر کنی.

۲) ایشون میگفت که : باید به نکته های فنی مربوط به مطالب تون بحث اشراف داشته باشی . یعنی اینکه بدونی دانش اموزان در مورد این بحث چقدر قبلا خوندن و حالا میخواهند به کجا برسند . دقیقا مصداق همونی که میگه : از کجا امده ام  امدنم بهر چه بود و به کجا خواهم رفت.

۳ ) تدریس علاوه بر خوشی های که داره خوب یه خورده مشکل هم هست . ممکنه شما یه چیزی رو خودت بدونی و اون رو تدریس کنی  ولی یه خورده مشکل هست که بفهمی ایا دانش اموزان چیزی رو که شما درس دادی یاد گرفتن یا نه ؟

۴) وقتی زنگ استراحت به صدا درومد انگار که صور اسرافیل دمیده شده . با این تفاوت که من احساس خوبی از این صدا داشتم.

۵) وقتی کلاس تموم شد و خواستیم با معلم بریم بیرون همه ی دانش اموزان میگفتند : اقا خسته نباشید . با خودم گفتم کاش میگفتند که : وزن کم نکرده باشی.

به هر حال باید از یه جایی شروم میکردیم دیگه و این همان مبدا مختصات بود .انجا که بر روی محور افقی تا ۳۰  عدد گذاری شده و وحور عمودی ان شعله شمع و محور سوم ان چیزی جز تعهد نیست.

در پایان از اقای صمیمی معلم محترم کلاس تشکر ویژه دارم از اینکه کلاس درس خودشون رو در اختیار من تازه کار قرار دادند و در اخر من رو از تجربیات خودشون بهره مند نمودند.

ایام به کام / خدانگهدار

+ نوشته شده توسط عبدالحمید در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |

 

سلام.

دوباره میسازمت وطن

ایام به کام

+ نوشته شده توسط عبدالحمید در چهارشنبه هفدهم فروردین 1384 و ساعت 10:35 قبل از ظهر |

به نام یکتای هستی بخش

به نام خدایی که خلق میکند و می میراند . به نام او که اولین بود و اخرین خواهد بود . به نام عطا کننده ی بی نیاز . به نام او که امید داریم از همه ی تقصیراتمان بگذرد.

اری خدایی که از سوی او می ائیم و شتابان به سویش خواهیم رفت. خدایی که تنها دوستمان  در فراز و نشیب های زندگی است.

خدایی که را سعادت را به ما می اموزد . خدایی که از سر دوستی و شفقت خار ها و سنگ های خار خاری را از سر راهمان بر میدارد.خدایی که ما را از ان چه شایسته ی انیم دریغ نمیکند.

اری ، به حقیقت خدا راه را بر ما گشود . اما ما را چه شده است که در کمال وقاحت به دوستیش پشت کرده ایم. ما را چه شده و چه وعده های دروغینی داده اند که این چنین صمیمی ترین دوستمان را ، با افکار و اعمال و ایده و ...، پشت کرده و مشتاقانه رو به سوی دشمنمان کرده ایم.

خدایا ،  مگر تو همان نیستی که  که به ما حیات دادی و از ابتدای خلقت تا به اکنون پشتیبان و حامیان بوده ای .خدایا ما را چه شد که این چنین جسورانه این ننگ را به حمایل کرده و از شما روی گردانیم.مگر تو همان نبودی ، نیستی  و نخواهی بود که ما هر صبح و شام و لو از روی عادت از عظمت و شکوهت بر خود میلرزیم تا انجا که قامتمان خمیده میشود و در نهایت خود را روی زمین می اندازیم.

خدایا ما را امتحان بس ، دیگر یارای ان را نداریم که هر روز و هر ساعت و دقیقه و حتی ثانیه پای جلسه امتحان برویم . مگر چند بار میشود شکست خورد. خدایا سال تحصیلی ما را به پایان ببر.

و اما علت خداحافظی از وبلاگ و وبلاگ نویسی.

در این دنیای مجازی افراد و کسانی وجود دارند که ارزش ندارند ، ما با انها هم کیش و هم سنخ باشیم.در اسلام داریم که اگر نتوانستی به طور مسالمت امیز با همسایه خود کنار بیائی ، از انجا مهاجرت کن.گرچه باید ایستاد و صحنه را از نا اهلان گرفت . ولی با دستی پر از اراده و امید و پشتکار . من میروم ولی شما دوستان که میتوانید، باستید و صادقانه در جهت تحقق اهداف عالیه خود گام بردارید.

من در طول دوران 8-9 ماه وبلاگ نویسی چیز هایی بس گرانقدر اموختم . از بعضی معرفت و از دیگری تواضع و از هر کدام از شما صفتی نیکو  در ذهن دارم.

دوستان عزیز بدانید که ان که ما را افرید و تنهایمان نگذاشت ، تنها کسی است که میتواند ما را به انجا که هدفمان هست ، هدایت کند.

من به وفور و بعضا از روی تعمد بر خلاف چنین هدایتی گامهایی لرزان لرزان برداشتم. اما بعد از برداشتن چند گام ، یواشکی احساس کردم کسی گوشم را پیچ می دهد. ولی وقتی عقبم را نگاه کردم ، دیدم ،... ، ای کاش نمیدیدم.

دوستان و جوانان عزیز ، چه عزیزان بوشهری و چه ریاضی دوستان و حتی کسانی که در اموزش و پرورش افتخار همکاری انها را دارم ، عاجزانه و خاضعانه از شما می خواهم در راستای داشتن ایرانی اباد و مقتدر و کشوری انگونه که خالقمان میخواهد ، مجدانه گام برداریم.

حال شاید این سوال در ذهنتان تداعی گردد و ان اینکه چرا خودت (مسئول وبلاگ ) ،  در عرصه دنیای مجازی میدان را خالی کرده ای .

در پاسخ این ابهام احتمالی ، این را بگویم که چون دوستان و بزرگوارانی را میشناسم که میدانم به یقین این بار مسئولیت را به نحو مطلوب انجام میدهند. و من بر خود واجب دانستم در عرصه و میدانی دیگر که بتوانم بهتر موثر واقع شوم به فعالیت مشغول شوم.

این نکته را متذکر شوم  و ان اینکه ان عده از افراد نا اهل که از انان سخن به میان امد .مسلما و قطعا و قهرا شما نیستید.

در پایان از همه دوستان و بزرگواران میخواهم ، اگر در کامنتی و یا در وبلاگم موجبات ناراحتی کسی را فراهم کرده ام ، مرا ببخشد.

در پایان

بذار ادما بدونن

میشه بیهوده نپوسید

میشه خورشید شد و تابید

------------------------------------------

خدا حافظ

وبلاگ

و

وبلاگ نویسی

-----------------------------------------------

ایام به کام / خدانگهدار

+ نوشته شده توسط عبدالحمید در جمعه دوازدهم فروردین 1384 و ساعت 2:19 قبل از ظهر |

سلام

صبح شنبه 29 اسفند ما قصد سفری بس عظیم و خطرناک کردیم.بعد از اماده کردن ملزومات سفر بر مرکبی تیز پا نشسته و ابدان را به مقصد جم ترک گفتیم.بعد از اینکه به سه راهی دوراهک رسیدیم ، همین که کوه های سر به فلک (بهتره بگم افلاک ) کشیده را دیدم با خود اندیشه کردم و نیم نگاهی نیز به مرکب انداختم .نه خودم تا به حال از این کتل ها بالا رفته بودم و نه مرکبمان.بالاخره دل به کوه(نه دریا) زدیم . به هر زحمتی که بود مقداری از کوه را پیمودیم .

دوست هم سفرم که تا به حال کوه و تپه ندیده بود ، دقیقا  وسط کوه گفت : جای خوبی است برای انداختن عکس.من او را گفتم که اگر بایستیم به جای عکس خودمان می افتیم.به هر حال قسمت کوهستانی را پشت سر گذاشتیم.اقای محمد مهدی صالحی (از این به بعد با نام مهدی او را بشناسید) گفته بود اولین سه راهی بپیچ سمت چپ. ما همین که یه سه راهی دیدیم بدون معطلی به چپ پیچیدیم.ولی بعد از طی مسافتی به بن بست رسیدیم.(اولین سوتی) .

بعد از قسمت خاکی به اسفالت رسیدیم . کاش اینجا هم خاکی بود اخه دریغ از یک تابلو ، خط وسط ، شبرنگ و..هر گونه علائم رانندگی. به هر حال ما با تجربه ی چندین و چند ساله ای که در رانندگی داشتیم بدون هراس جاده را پیمودیم.به هر حال به انارستان رسیدیم. بعد از پرس و جو به درب خانه رسیدیم. بعد از پذیرایی دوباره انارستان را به قصد مناطق زیبا ترک کردیم.نهار را در دل کوه و باغ و هوای بارانی و نم نم باران خوردیم . جای همه ی شما خالی . بعد از خوردن خرما ی جم و ........(میترسم دهانتون اب بیاد) .

انارستان را به قصد کوری منظر ترک گفتیم.در میانه راه یکی از دوستان تربیت معلم را دیدیم . او میگفت کاش جلوی ماشینتون یه پارچه می نوشتید که : اردوی تفریحی بچه های ریاضی تربیت معلم علامه بوشهر.

راستی به محض ورود ما به شهر جم ، یه چادر زده بودن برای کمک به مسافران نوروزی. همین که نزدیک اون چادر رسیدیم دیدم یارو میکروفون رو برداشت و با صدای بلندی فریاد زد : ورود مسافران نوروزی را به شهر جم تبریک میگوئیم.

به هر حال به منزل اقای شفیعی (محمد) رسیدیم. بعد از اینکه برای شام حسابی شرمنده اونها شدیم .بخاطر خستگی، که به سمت قبرستان میل میکرد زود خوابیدیم. صبح که بلند شدیم چون اکثر بچه های خوابگاه بودن خونه ی محمد را با خوابگاه اشتباه گرفتیم و تا ساعت 8/9 خوابیدیم . بعد از صبحانه دوباره راهی مناطق سرسبز شدیم.من و مهدی و سعید ( همسفر) با ماشین و محمد و دایی ایشون با موتور و با یه موتور دیگه هم برادر محمد و دائیش.به هر حال رفتیم و رفتیم.

اقا به ما که نگفته بودن جاده خطرناکه. ما رفتیم  تا اینکه به یه جاهایی رسیدیم که من فکرش رو حتی نمیکردم که مرکبمون پایین بره چه برسه به این که بالا بیاد.به هر زحمتی که بود رفتیم پایین.در اونجا یک امامزاده بود که به دلیل صعب العبور بودن راه به پیر بی راهه مشهور شده بود.ولی من رفتم.

راستی اونجا یک درخت خرما بود که پای اون یک حوضچه کوچک بود وقتی جریان را از دوستان پرسیدیم. گفتند که قبل از اینکه قطع شود از ریشه های ان اب بیرون می امده تا این حد که اب جریان داشته بوده.

نهار را در دل کوه و سبزه ها خوردیم.فقط اینو بگم که ما (من و همسفر و مهدی ) اصلا غذا نخوردیم.همه ی غذاها رو محمد شفیعی و دائی هاش خوردن./:)).

راستی ما سال نو رو هم در سه راهی که به پالایشگاه منتهی میشد عوض کردیم.دقیقا توی لحظه تحویل سال یه عکس انداختیم.(توی لیست پایین عکس مرکب رو ببینید.)

نکته اخر و اون اینکه از انجایی که ما رو ترسونده بودن که راه خطرناک هست ، ما مجبور شدیم با این یکی مرکب (همون که عکسش هست) بریم و اون یکی رو خونه بذاریم.(اینم واسه کلاسش)

این هم چند تا عکس

مرکب  /  چهار معلم ریاضی / نهار روز اول / خودم   / دایی های محمد / اینم جالبه / اینم پیر بی راهه / من و مهدی صالحی .به خاطر نهاری که خوردیم عکس دوستامو مستقیم میزارم.

محمد شفیعی

محمد مهدی صالحی

این هم خودم

در ضمن بر خودم لازم میدونم که از اقای محمد مهدی صالحی و محمد شفیعی و برادر ایشون و همچنین برادران رهبان به دلیل مهمان نوازی تشکری ویژه کنم.البته اینو واسه این نوشتم که اگه دفعه دیگه خواستیم بریم ، ما رو تحویل بگیرن.

ایام به کام

+ نوشته شده توسط عبدالحمید در دوشنبه هشتم فروردین 1384 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |

 

ما معلم ها مثل پلیس سر چها راه هستیم .همه می ایند و میروند ولی ما هم چنان انجا ایستاده ایم.

 

+ نوشته شده توسط عبدالحمید در جمعه پنجم فروردین 1384 و ساعت 12:17 بعد از ظهر |

سلام

اغلب ایرانیها سال نو را باخانواده  پای سفره هفت سین مینشینند . اگر که اونها پای هفت سین میشینن من هم پای هفتصد تا سیچ ( پیچ ) نشستم. بله من سال نو را در جاده های پر پیچ و خم شهرستان جم سپری کردم  با بوق و کف . اجازه بدید تا خاطرات اون گردش را بعد از رسیدن عکسها براتون بنویسم.ما که مثل بعضیها وضعمون خوب نیست که موبایل داشته باشیم تازه عکس هم بگیره .فقط این مطلب رو بنویسم که شهرستان جم مردمانی بی حد و حصر مهمان نواز دارد.

من اینجا بس دلم تنگ است/و هر سازی که میبینم بد اهنگ است

بیا قدم در راه بی بازگشت بگذاریم/ببینیم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

----------------------------------------

مشنو از نی چون حکایت می کند

راستی یه سر بزنید به این ادرس .اقای محمد علی ابطحی در وب نوشت خود شعر جالبی نوشته (نقاب ) .

e_help

اگر شما ادرس سایتی رو میدونید که به زبان انگلیسی ، اموزش زبان فارس داشته باشه ، ممنون میشم که ادرس اونو لطف کنید.

برای دست یافتن به اطلاعات جامع و کامل در باره نوروز و مراسم های ویژه ان در ایران به این ادرس مراجعه کنید.

گوگل هم سال نو شمسی  را به ایرانیان تبریک گفت. اگه باور نداری ، بفرما.

 

در پایان مجددا سال نو را به همه دوستان و و بلاگ نویسان عزیز تبریک گفته و برای همه ارزوی بهروزی روز افزون دارم. و به قول ما ریاضی خونها ان (N) سال به این سالها. بعد ان (N) را مساوی صد قرار دهید .

 

نخستین جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس ایران. این هم ادرس سایتش .بفرما

                                              

 

ایام به کام

 

نی اگر سوزد همی بی سود بود
گر به نی سوزی بباشد از دل است
دل پر است از غم ولی نی خالی است
دل حریم و خانه قرب خداست
دل خودش آواز دارد بی نیاز
/بشنو از دل چون شکایت می کند/نی ولی باید دمی باشد به ساز/نی ولی پا در لجن سر در هواست/نی همی پوسد ولی دل باقی است/آنچه از دل ها بر آید بر دل است/دل چو می سوزد در آن معبود بود
+ نوشته شده توسط عبدالحمید در دوشنبه یکم فروردین 1384 و ساعت 10:55 قبل از ظهر |