تبليغاتX
زنگ ریاضی - گزارش گردش

سلام

صبح شنبه 29 اسفند ما قصد سفری بس عظیم و خطرناک کردیم.بعد از اماده کردن ملزومات سفر بر مرکبی تیز پا نشسته و ابدان را به مقصد جم ترک گفتیم.بعد از اینکه به سه راهی دوراهک رسیدیم ، همین که کوه های سر به فلک (بهتره بگم افلاک ) کشیده را دیدم با خود اندیشه کردم و نیم نگاهی نیز به مرکب انداختم .نه خودم تا به حال از این کتل ها بالا رفته بودم و نه مرکبمان.بالاخره دل به کوه(نه دریا) زدیم . به هر زحمتی که بود مقداری از کوه را پیمودیم .

دوست هم سفرم که تا به حال کوه و تپه ندیده بود ، دقیقا  وسط کوه گفت : جای خوبی است برای انداختن عکس.من او را گفتم که اگر بایستیم به جای عکس خودمان می افتیم.به هر حال قسمت کوهستانی را پشت سر گذاشتیم.اقای محمد مهدی صالحی (از این به بعد با نام مهدی او را بشناسید) گفته بود اولین سه راهی بپیچ سمت چپ. ما همین که یه سه راهی دیدیم بدون معطلی به چپ پیچیدیم.ولی بعد از طی مسافتی به بن بست رسیدیم.(اولین سوتی) .

بعد از قسمت خاکی به اسفالت رسیدیم . کاش اینجا هم خاکی بود اخه دریغ از یک تابلو ، خط وسط ، شبرنگ و..هر گونه علائم رانندگی. به هر حال ما با تجربه ی چندین و چند ساله ای که در رانندگی داشتیم بدون هراس جاده را پیمودیم.به هر حال به انارستان رسیدیم. بعد از پرس و جو به درب خانه رسیدیم. بعد از پذیرایی دوباره انارستان را به قصد مناطق زیبا ترک کردیم.نهار را در دل کوه و باغ و هوای بارانی و نم نم باران خوردیم . جای همه ی شما خالی . بعد از خوردن خرما ی جم و ........(میترسم دهانتون اب بیاد) .

انارستان را به قصد کوری منظر ترک گفتیم.در میانه راه یکی از دوستان تربیت معلم را دیدیم . او میگفت کاش جلوی ماشینتون یه پارچه می نوشتید که : اردوی تفریحی بچه های ریاضی تربیت معلم علامه بوشهر.

راستی به محض ورود ما به شهر جم ، یه چادر زده بودن برای کمک به مسافران نوروزی. همین که نزدیک اون چادر رسیدیم دیدم یارو میکروفون رو برداشت و با صدای بلندی فریاد زد : ورود مسافران نوروزی را به شهر جم تبریک میگوئیم.

به هر حال به منزل اقای شفیعی (محمد) رسیدیم. بعد از اینکه برای شام حسابی شرمنده اونها شدیم .بخاطر خستگی، که به سمت قبرستان میل میکرد زود خوابیدیم. صبح که بلند شدیم چون اکثر بچه های خوابگاه بودن خونه ی محمد را با خوابگاه اشتباه گرفتیم و تا ساعت 8/9 خوابیدیم . بعد از صبحانه دوباره راهی مناطق سرسبز شدیم.من و مهدی و سعید ( همسفر) با ماشین و محمد و دایی ایشون با موتور و با یه موتور دیگه هم برادر محمد و دائیش.به هر حال رفتیم و رفتیم.

اقا به ما که نگفته بودن جاده خطرناکه. ما رفتیم  تا اینکه به یه جاهایی رسیدیم که من فکرش رو حتی نمیکردم که مرکبمون پایین بره چه برسه به این که بالا بیاد.به هر زحمتی که بود رفتیم پایین.در اونجا یک امامزاده بود که به دلیل صعب العبور بودن راه به پیر بی راهه مشهور شده بود.ولی من رفتم.

راستی اونجا یک درخت خرما بود که پای اون یک حوضچه کوچک بود وقتی جریان را از دوستان پرسیدیم. گفتند که قبل از اینکه قطع شود از ریشه های ان اب بیرون می امده تا این حد که اب جریان داشته بوده.

نهار را در دل کوه و سبزه ها خوردیم.فقط اینو بگم که ما (من و همسفر و مهدی ) اصلا غذا نخوردیم.همه ی غذاها رو محمد شفیعی و دائی هاش خوردن./:)).

راستی ما سال نو رو هم در سه راهی که به پالایشگاه منتهی میشد عوض کردیم.دقیقا توی لحظه تحویل سال یه عکس انداختیم.(توی لیست پایین عکس مرکب رو ببینید.)

نکته اخر و اون اینکه از انجایی که ما رو ترسونده بودن که راه خطرناک هست ، ما مجبور شدیم با این یکی مرکب (همون که عکسش هست) بریم و اون یکی رو خونه بذاریم.(اینم واسه کلاسش)

این هم چند تا عکس

مرکب  /  چهار معلم ریاضی / نهار روز اول / خودم   / دایی های محمد / اینم جالبه / اینم پیر بی راهه / من و مهدی صالحی .به خاطر نهاری که خوردیم عکس دوستامو مستقیم میزارم.

محمد شفیعی

محمد مهدی صالحی

این هم خودم

در ضمن بر خودم لازم میدونم که از اقای محمد مهدی صالحی و محمد شفیعی و برادر ایشون و همچنین برادران رهبان به دلیل مهمان نوازی تشکری ویژه کنم.البته اینو واسه این نوشتم که اگه دفعه دیگه خواستیم بریم ، ما رو تحویل بگیرن.

ایام به کام

+ نوشته شده توسط عبدالحمید در دوشنبه هشتم فروردین 1384 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |